تبليغاتX
NEVESHTEH

بیست و دو سال قبل بود حدود ده ساله بودم پسر بچه ای کوچک اندام و آرام
آرام و بی سر و صدا در حیاط شلوغ دبستان قدم می زدم و غرق در رویاهای بچه گانه بودم یک لحظه آرامش زیبایم متلاشی شد تکه سنگی از آسمان آمد پسر بچه ای شیطان با لطف زیاد سنگ را به آسمان پرتاب کرده بود و سنگ از این همه جا فقط پیشانی بنده را انتخاب کرده بود همه جا قرمز شد شدت ضربه به قدری زیاد بود که روی زمین افتادم یادم می آید وقتی در راهروی مدرسه من را می بردند فراش مدرسه با گونی خیس پشت سرم خون ها را از روی زمین تمیز می کرد  صورتم غرق در خون و لباس ها نیز همچنین همه جا قرمز بود همین
معلمی داشتیم که آن موقع حدود بیست یا بیست و دو سال سن داشت حداکثر بیست و سه
به ما می گفت محمد صدایش کنیم  فقط محمد مثلا بچه ها می گفتند محمد میشه بریم از کلاس بیرون محمد نمره ما چند شد محمد امتحان رو آسون بگیر 
محمد دستم را گرفت و از مدرسه بیرون برد لباس هایم خونی بود چند ماشین جرات نکردند ما را سوار کنند شاید از سر و وضع من ترسیدند
خلاصه محمد من را به یک درمانگاه رساند خیلی کوچک و نحیف بودم بعد بخیه و کوک و وصله سر و پیشانی من محمد تا سر کوچه که خانه مان بود من را رساند و برگشت مدرسه

بیست و دو سال قبل بود حدود ده ساله بودم پسر بچه ای کوچک اندام و آرام
آرام و بی سر و صدا در حیاط شلوغ دبستان قدم می زدم و غرق در رویاهای بچه گانه بودم یک لحظه آرامش زیبایم متلاشی شد تکه سنگی از آسمان آمد پسر بچه ای شیطان با لطف زیاد سنگ را به آسمان پرتاب کرده بود و سنگ از این همه جا فقط پیشانی بنده را انتخاب کرده بود همه جا قرمز شد شدت ضربه به قدری زیاد بود که روی زمین افتادم یادم می آید وقتی در راهروی مدرسه من را می بردند فراش مدرسه با گونی خیس پشت سرم خون ها را از روی زمین تمیز می کرد  صورتم غرق در خون و لباس ها نیز همچنین همه جا قرمز بود همین
معلمی داشتیم که آن موقع حدود بیست یا بیست و دو سال سن داشت حداکثر بیست و سه
به ما می گفت محمد صدایش کنیم  فقط محمد مثلا بچه ها می گفتند محمد میشه بریم از کلاس بیرون محمد نمره ما چند شد محمد امتحان رو آسون بگیر 
محمد دستم را گرفت و از مدرسه بیرون برد لباس هایم خونی بود چند ماشین جرات نکردند ما را سوار کنند شاید از سر و وضع من ترسیدند
خلاصه محمد من را به یک درمانگاه رساند خیلی کوچک و نحیف بودم بعد بخیه و کوک و وصله سر و پیشانی من محمد تا سر کوچه که خانه مان بود من را رساند و برگشت مدرسه

فردای آن روز مادرم آمد مدرسه تا پول درمانگاه را محمد حساب کند آخه من که روز قبل پول نداشتم تا پول محمد را بدهم مادرم هر اصرار کرد محمد پول را قبول نکرد و آن روز گذشت  این را هم بگم که تمام این ماجرا مربوط به حدود یک ماه بود
حدود یک هفته بعد محمد دیگر مدرسه نیامد و معلم ما را عوض کردند گفتند محمد رفته جبهه
باور کردنی نبود ده روز بعد صبح که رفتم مدرسه دیدم سیاه زدند درست می دیدم محمد شهید شده بود بچه ها به شوخی می گفتند محمد هم افقی شد و از این حرف ها
باور نمی کردم یعنی محمد رفت ؟
سرتون رو درد نیاورم بچه ها رو جمع کردند بردند مزار شهدا که محمد رو دفن کنند شلوغ بود از بین مردم یواش یواش رفتم تا بالا سر قبر می خواستم محمد رو ببینم  لباس نطامی به تن داشت از یه طرف ترسیده بودم از شلوغی و جنازه از یه طرف می خواستم ببینمش و آخرش دیدمش
مات و مبهوت خشک شدم پیشانی محمد سوراخ بود بعدا فهمیدم با قناسه زده بودند به پیشانی اون
تقریبا همون جایی که چند هفته قبل برای خودم اتفاق افتاده بود
محمد الان بیست سال از جنگ گذشته چند صد هزار نفر مثل تو ایرانی و عراقی جون خودشون از دست دادند رهبر های اون موقع ایران و عراق دیگه نیستند فضا عوض شده صدام یزید کافر دیگه نیست کسی نمیگه جنگ جنگ تا پیروزی  کسی نمیگه راه قدس از کربلا می گذرد راستی  محمد یادته بهتون می گفتن اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد تا آخرین نفس می جنگیم محمد یادته بچه زیاد داشتن رو تایید می کردن الان همون بچه ها بزرگ شدن خونه می خوان کار می خوان ازدواج می خوان اما نیست محمد این رو می خواستید واسه ما ؟  می بینی چه وضعی داره جامعه همون خوبه نیستی ببینی محمد استاد دانشگاه به ما  می گفت انقلاب چیزه خوبی نیست می گفت جنگ نتیجه انقلاب بود کشور ضعیف شد صدام زد به سرش اما محمد تو انقلابی هم بودی
محمد شما چی می خواستید؟ چی نمی خواستید؟ انقلاب جنگ بدبختی فلاکت کشته خون بمباران صف نون صف نفت کوپن قند و شکر جنگ کشته بدبختی 
حالا همه چی عوض شده جنگ اقتصادی سهمیه بندی بنزین فقر فحشا قاچاق دخترها به اون طرف خلیج اعتراض دانشجویی خطر جنگ خطر مرگ بر آمریکا مرگ بر مریخ مرگ بر این مرگ بر اون مرگ بر خودم اعتراض تظاهرات فقر مهاجرت بدبختی و ............. 
محمد حالا مردم میرن عراق پول خرج می کنن داستان یه جوره دیگه شده اما هنوز مردم اسیر افکار سیاستمدار ها هستند هنوز مردم بازیچه زیاده خواهی بزرگ ها هستند هنوز ..............
محمد چند سال پیش پدر و مادرت هم فوت کردند و الان آرامگاه همیشگی تو اکثر مواقع خاک گرفته است و اسمت معلوم نیست
سلام محمد

      | Link  |